|
آستان جانان...... شعر - قصه - کودک - کتاب
| ||
|
هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
[ یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 16:41 ] [ محمدطاهر ]
|
||